لالایی

لالایی

لالایی
X
تبلیغات
زولا
یکشنبه 26 شهریور‌ماه سال 1391
توسط: مدیر

صدای عشق

سایه خود را از سر من بر مدار

بی قرارم ٬ بی قرارم ٬ بی قرار

با خود فکر میکردم تحقق رویاهایم غیر ممکن است.

اما خدا گفت :(هر چیزی ممکن است)

گم شده بودم ٬ گیج بودم ٬ فکر میکردم هیچ وقت جوابی پیدا نخواهم کرد.

اما خدا گفت:(من هدایتت میکنم)

خودم را باخته بودم ٬ فکر می کردم نمی توانم از عهده اش بر آیم.

اما خدا گفت:(تو از عهده هر کاری بر می آیی)

غمگین بودم ٬ احساس کردم زیر کوهی از نا امیدی گیر افتادم.

اما خدا گفت:(غمهایت را روی شانه های من بریز )

فکر کردم نمی توانم ٬ من آنقدر باهوش نیستم.

اما خدا گفت: (من به تو خرد لازم را میدهم )

بار گناهانم رنجم می داد ٬ برای کارهای بدی که کرده بودم

 از خود عصبانی بودم.

اما خدا گفت:(من تو را می بخشم)

از خودم بدم می آمد ٬ فکر می کردم هیچ کس مرا دوست ندارد.

اما خدا گفت:( من به تو عشق می ورزم )

گریه می کردم ٬ زیرا تنها بودم .

اما خدا گفت:(من همیشه با تو هستم

در روزهای طوفانی زندگی نا خدا بودن مهم نیست

با خدا بودن مهم است.

شنبه 18 شهریور‌ماه سال 1391
توسط: مدیر

عزیزتر از هر چه هست دوست تر دارمت.

گفتم خدای من دقایقی بود در زندگانیم که هوس میکردم سر سنگینم را که پرازدغدغه های دیروز بود و هراس فردا برشانه های صبورت بگذارم آرام برایت بگویم و بگریم...درآن لحظات شانه های تو کجا بود؟

ندایی آمدکه: عزیزتر ازهرچه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت بر پروردگار تکیه کرده ای و پروردگارت خود را آنی از تو دریغ نکرده است. پروردگار همچون عاشقی که به معشوق خود مینگرد با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته است.

گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آنهمه دلتنگی اینگونه زار بگریم؟

گفت: عزیزتر از هر چه هست اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند. اشکهایت به پروردگار رسید و او آنها را یکی یکی بر زنگارهای روحت ریخت تا باز هم از جنس نور باشی و از احوال آسمان. زیرا تنها اینگونه میشود تا همیشه شاد بود.

گفتم: آخر ان چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشتی؟

گفت: بارها صدایت کردم و آرام گفتم از این راه نرو که به جایی نمیرسی و اما تو هرگزگوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد پروردگار بود که: عزیزتر از هر چه هست از این راه نرو که به ناکجا آباد هم نخواهی رسید.

گفتم: پس چرا آنهمه درد در دلم انباشتی؟

گفت:روزیت دادم تا صدایم کنی چیزی نگفتی... پناهت دادم تاصدایم کنی چیزی نگفتی...

آخرتو بنده من چاره ای نبود جز نزول درد...و تنها اینگونه شد که تو صدایم کردی.

گفتم:پس چرا همان باراول که صدایت کردم درد را ازدلم نراندی؟

گفت:اول بار که گفتی خدا...من آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم. تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر... من میدانستم که تو بعد از علاج درد بر خدا گفتن اصرار نمی کنی و گرنه همان باراول دردت را دوا میکردم.

گفتم: مهربان ترین خدا دوست دارمت.

گفت:عزیزتر از هر چه هست دوست تر دارمت.

چهارشنبه 15 شهریور‌ماه سال 1391
توسط: مدیر

گل و لالایی

لالایی خواب و بیداری

حدیث عشق تو تو بی خوابی

لالایی مرگ و خاکستر

گل مرگ و نگاه تر

لالایی کودک فردا

کنار مردم بی سر

لالایی خونه ها گوره

پر از سنگ و کلوخه

لالا تو سفره ها نون نیست

دلا اسیر بارون نیست

لالا گل های پژمرده

تو صحرای ترک خورده

لالایی ضجه و شیون

لالایی خواب مرگ آور

گل بادوم گل پسته

پر از حرفای سر بسته

گل نعنا توی صحرا

پر از حرف های بی فردا 

 

منبع:  

http://mineone.blogfa.com 

 

افزایش آمار